واقعا یک دستمال سر بزرگ که به طور سنتی دزدان دریای کاراییب به سرشان می بستند، به عنوان روسری سرم کردم و همان مدل هم به پشت گره زدم.
شلوارم هم که ورزشی بود با یک صندل که فقط می شد در حمام پوشید مجموع لباسهای مسخره من در این روز بود.
بعلاوه یک لباس حدفاصل مانتو و پیراهن که از دبی آورده بودم.
این کارها نتیجه درس نخواندن است و والسلام.
دیروز هم یک مسافری از ایران آمد که با نهایت لطف همه خوردنی هایی که خانواده ام برایم فرستاده بودند، آورد، از جمله این تخمه ها.
البته خانواده من هم از مدتها قبل سعی های بسیاری در اصلاح روش تخمه خوردن من کرده بودند که بی نتیجه مانده بود در نهایت به من می گفتند مثل جاهلهای زمان شاه تخمه می خورم.
پس از دریافت بسته ام روی تخت دراز کشیده و در نهایت حس جاهلی شروع به خوردن تخمه ها کردم؛ آن هم در آزادی مطلق.
این همه ماجرا نبود چرا که برایم دلمه و حلوا هم پخته و فرستاده بودند که در توصیف آن فقط می توانم بگویم: عشق و دیگر هیچ.
به نظر شما یک ساک بزرگ مسافری پر از تنقلات و سبزی های مخصوص آش و قرمه سبزی و غیره آن هم در خارج از کشور چه معنایی جز عشق می تواند داشته باشد، آن هم در حالی که ۶ ماه است آش رشته نخورده ام.
باز هم می گویم: عشق و دیگر هیچ.
در همه سالهایی که کار خبر کرده بودم هیچ کس را مثل تکین ندیده بودم که با مهربانی راجع به تجربه عکاسی حرف بزند ولی او اینطور بود و با من اینطور بود.
عکسش را که بر پس زمینه سبز می بینم، اشکهایم فرو می ریزند بی اختیار، برای همه چیز .
گویا به مرگ عادت کرده ایم هر روز با یک لباس.
برایمان عادی شده بود که در مالزی راه برویم و مالایی ها از ما سوال کنند، ایرانی هستید، بگوییم بله.
بَگویند رییس جمهورتان خیلی محبوب است ولی این روزها که این جمله را می شنوم خصوصا از راننده های تاکسی،
چه سخت می گذرد.
این یعنی این که فضا کاملا ایرانی شده است و با غذاهای اینجا کنار آمده ایم.

اما نکته قابل تامل این که ما یک میهمان مالایی، چینی تبار داشتیم که این غذاها را برای معرفی فرهنگ خودمان برایش پخته بودیم.
وسط خوردن غذا بودیم که دوست ایرانی من شروع کرد به توضیح دادن درباره نحوه درست کردن غذا و گفت توی قیمه گوشت گاو ریخته است، یک دفعه انگار که برق سه فاز به طرف وصل کرده باشند، هی می پرسید کجاست گوشت گاو؟
دوست من هم فکر می کرد طرف نمی تواند گوشت ها را پیدا کند، با چنگال گوشت ها را به او نشان می داد.
حالا نگو طرف بودایی، سبزی خوار بود که تازه ما موجود مقدسشان یعنی گاو را پخته بودیم وداشتیم به خوردش می دادیم.
بعدش کلی اظهار تاسف کردیم و البته خندیدیم.

مراسم خواندن دعا در معبد


روحانیون بودایی با گل آب مقدس را بر روی بوداییان می پاشند.

روشن نمودن شمع

روحانیون بودایی در کنار مجسمه بودا

سجده بوداییان در مقابل مجسمه بودا

مراسم لایتینگ( روشنایی) برای صلح و سلامتی

تریین قدیمی ترین معبد کوالالامپور در این مراسم
دوبرابر مبلغ داخل کشور پول دادم هر آن چه فرم بود،پر کردم، سه بار مدارکم را دادم و پس گرفتم تا بالاخره کار تمام شد.
جالب ترین سوال موجود در فرم ها نوشتن سوابق شغلی فرد طی هفت سال گذشته فرد بود.
کپی شناسنامه و کارت ملی ام همراهم نبود و باید از دستگاه کپی آنها استفاده می کردم و برای هر کپی ۲۰ سنت معادل ۶۰ تومان خودمان می پرداختم و بخش جالب تر آن این بود که دستگاه کپی توسط یک آقایی از آن طرف خاموش می شد تا اطمینان حاصل شود، پولش را می پردازید.
راستش شماره پلاک خانه پدریم را هر چه فکر کردم یادم نیامد، فقط می دانستم بین ۱ تا ۱۰ است و شانسی یک چیزی نوشتم.
کل فضای سفارت ایران کوچک به نظر نمی رسید ولی بخش کنسولگری آنقدر کوچک بود که با توجه به حجم مراجعه کنندگان شلوغ وبی نظم به نظر برسد و فضا برای حرکت نباشد و برای هر چیز مدتی معطل شوی ولی انصافا رفتار پرسنل آنها بد نبود.
موقع برگشتن عصبی شده بودم تا یادم نرود، کجا بودم.
سه روز قبل از "کانتری هایت" که محل سابق زندگی ما در بیست دقیقه ای کوالالامپور اسباب کشی کردیم به "ایست لیک" که تقریبا مرکز کوالا تلقی می شود و از شر حرفهای بچه ها راحت شدیم که به ما می گفتند شما در فارست (جنگل) زندگی می کنید وقتی داشتم به تغییر مکان زندگی مان فکر می کردم، تازه این حس در من به وجود آمد؛ که عکسهای خانه ام را بگذارم در این پست.
عکس بالا محیط اطراف خانه مان بود و عکس پایین خانه ام بود به شماره جی سی اس- پی ۴ ، طبقه دوم.

این هم عکس دریاچه اطراف خانه قبلی مان که برای رفتن به کلاب ورزشی از آن عبور می کردیم.

این آقایی که کنارش ایستاده ام معلم آمریکایی ما است که دو متر و شش سانت قد دارد و مقایسه قد من در کنارش خیلی خنده دار است.
در ضمن در این مسجد مسلمانان باید لباس آبی و سایر ادیان باید لباس صورتی بپوشند و همانطور که می بینید" والتر" چون مسیحی است صورتی اش را پوشیده و جالب این جاست که آنها را در صحن داخلی مسجد هم راه ندادند.
الان اینجا که من نشسته ام روبرویم یک آمریکایی یک کم اخمو نشسته و در میز بغلی اش دو تا پسر آلمانی یکی شان واقعا زیباست یک مرد ایتالیایی هم اغلب می آید اینجا که با پسرهای ایرانی رابطه خیلی خوبی دارد و تقریبا هر روز با آنها گپ می زند، همینطور چینی ها، مالایی ها و غیره...
برای ما که در کشوری با ملیتهای محدود زندگی کردیم خیلی تجربه جالبیه؛ دقیقا سر هر میز یک ملیت و چیزی هم که اینجا یاد می گیری این است که به همه لبخند بزنی و این یک مقدار از خشونت تربیت اجتماعی ما فاصله دارد.
ما چون تقریبا هر روز می آییم اینجا حتی پرسنل آشپزخانه رستوران این کلاب با ما سلام و علیک می کنند و اگر یک روز نیاییم از ما سوال می کنند، خوبی؟ آخر دیروز نبودی.
اینجا خیلی راحت از زیبایی ظاهری آدمها تعریف می کنند و واقعا هم چیزی دنبالش نیست و تو هم در نقش یک آدم متمدن مجبوری لبخند بزنی و تشکر کنی.
حتی کارگر خانومی که چهارشنبه های هر هفته می آید ویلاهای ما را تمیز می کند، دفعه قبل به من گفت: چون توخودت خوشگلی، ملافه خوشگل می اندازم روی تختت.
خیلی تجربه جالبی است که آدم از بیرون به کشورش، مردم و فرهنگش نگاه کند این فاصله گرفتن از مرزهای جغرافیایی آدم خیلی می تواند برای آدم مفید باشد؛ واقعا از این بخش سفرم راضی هستم.